داستان شب

ب مثل بابا، ب مثل بهارنارنج

وقت چیدن انار شده بود. باید خونه رو آب و جارو میکردم. آخه خودت گفته بودی دم دمای بهار وقتی بوی بهار نارنج زمین و زمان رو میگیره واسه دیدنم میای. روز و شبم شده بود دید زدن درختای بهارنارنج باغ خانجون که ببینم کی شکوفه میدن.

پیرهن گل گلیم رو از پستو درآورده بودم. هرروز جلوی آینه میگرفتمش جلوی خودم و با یه لبخند گنده آروم میرقصیدم و تو خیالم غرق میشدم. خانجون میگفت با این برقی که توی چشمات پیداست من که سهله، کل شهر میفهمن دلت واسه یکی ویر میزنه.

من بلندتر از همیشه میخندیدم.
میگفت وقتی صدای خنده هات رو میشنوم صدای نی انبون میپیچه تو گوشم.
میگفت تموم لامپا رو خاموش کنیم، بازم برق چشمات نمیذاره بخوابيم.

آخه بهم قول داده بودی وقتی برسی باهم میریم روی اون نیمکت قديمي روبروی مدرسه میشینیم، آب هویج با لیمو میخوریم و گنجیشکای روی سیم برق رو نگاه میکنیم.

دیالوگ های فوق العاده ای که خودمون جای جیک جیک اون زبون بسته ها میذاشتیم رو مو به مو حفظ کرده بودم تا وقتی دیدمت یادت بیارم و توام مثل همیشه شگفت زده نگاهم کنی.

واسه کسی که منتظره هر دقیقه مثل یه سااال میگذره.

نمیدونم نزدیک چندهزار سال گذشت که یه روز محمد اومد خونه ی خانجون و یه چیز دم گوشش پچ پچ کرد و رفت.

من هنوز منتظر بودم ولی از اون روز به بعد خانجون دیگه مثل همیشه از خنده هام تعریف نمیکرد. دیگه نمیگفت انقدر سرخوش نباش مردم برات حرف درمیارن؛ اونوقت خود اون کسی که منتظرشی میاد و ناراحت میشه و حالا بیا درستش کن.

هزار سال دیگه هم گذشت.
درختای بهارنارنج چندین بار شکوفه دادن و خشک شدن. نمیخواستم فکر کنم که بدقولی. بلاخره یه روز صبر اون پیرزن هم تموم شد. غم و غصه رو که نمیشه تا ابد تو دل خودت پنهون کنی. یه روز اومد پیشم و بهم گفت که دست از نگاه کردن به درختای باغ بردارم.

گفت که جای اون پیراهن گل گلی باید کم کم لباس مشکی هامو درارم. آب پاکی رو ریخت رو دستم.

کل دنیا رو با تو رو اون نیمکت درحال خوردنی اون نوشیدنی عجیب غریب میدیدم. الآن ولی ازت یه چیزِ خیلی بهتر داشتم. ایندفعه نوبت من بود که شگفت زده و با عشق به خودت که نه، به اسمت رو اون تیکه سنگ نگاه کنم.

میدونی؟
حالا دیگه فرقی نداره با کی روی اون نیمکت بشینم و چی بخورم. آخه تموم گنجیشکای روی سیم دارن از رفتنت میگن.

میگن اونی که باهات میومد اینجا، رفته بود از حرم دفاع کنه
گفته بود میاد،
پس چرا برنگشت؟

منم که میدونی .. این روزا از همیشه لال ترم. فقط هنوز به این فکر میکنم که مگه یه اسم روی یه تیکه فلز رو سر در کوچه میتونه برای من بابا باشه؟

سلما پاکروان

علاقمندان داستان شب
نرم افزار داستان شب با آرشیو صدها داستان از کانال را در لینک زیر دانلود کنید

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار