متن شماره ۸

متن تولیدی
مسابقه نگارش

موضوع: گفت و گو میان زمین،ابروکوه
خشم آسمان خوابیده بود . ابرهای تیره بازی شان گرفته بود . بعد از قشقرقی که آسمان به پا کرده بود ، حالا قایم باشک بازی می کردند و خورشید را پشت خود پنهان می کردند . در این میان زمین تمنا می کرد تا کمی روی زیبای خورشید را رٶیت نماید .
خواهش می کنم ؛ می دانید چند وقت است چهره ی درخشانش را ندیده ام؟
یکی از ابر ها که خود دلش به حال زمین می سوخت گفت : 《 هیس ؛ آسمان هنوز عصبانی است ؛ صدایت را می شنود.》
خب بشنود ، چرا می خواهد مرا از دیدن او محروم کند؟ مگر چه خطایی از من سر زده؟
آسمان دستورمان داده که خورشید را صحیح و سالم به کوه بسپاریم و نگذاریم حتی رنگش را ببینی . مٲموریم و معذور . گویا می خواهد او را برای همیشه به او بسپارد .
قلب زمین در حال ایستادن بود . آسمان قصد داشت خاموش و تاریک شود؛ با این حال هنوز کمی از آثار خورشید از پشت ابر ها مشخص بود ‌. در این میان کوه با فخر پرسید : ” پس کی اورا به من می دهید ؟ طاقتم طاق شد .”
ابر که می دانست خورشید هم دلش را پیش زمین جا گذاشته با اخمی که چاشنی صورتش بود پاسخش را داد .
دیگر زمان خداحافظی بود . ابر ها آهسته خورشید را رها کردند و کوه با آغوش باز پذیرفت . زمین خشمگین رو به کوه گفت : 《 حواست باشد ؛ چرا که ریشه ی تو در دل من است . دل من که بشکند تو هم با آن نابود خواهی شد‌. 》
کوه که از شدت خوشی بال در می آورد پاسخش را داد :《 مهم این است که خورشید با من است .》
آخرین دیدار زمین و خورشید شکل گرفت . آسمان تاریکِ تاریک شد . زمین نعره زد ؛ آنقدر بلند که سر و گوش قلبش همگی باهم لرزیدند . گرد و غبار همه جارا فرا گرفت کوه از هم گسست . همه چیز نابود شد ؛ قیامت که می گفتند همین بود .

? ?
«لـینک کـانال تکـثیرکـنید»

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار