‏از ظرفیت مسئولای کشورمون میشه تو اداره ی جهنم استفاده کرد..حیفه به خدا…..
هرچند اونجام ‏‎‎سوخت جهنمو جوری غیب میکنن ک خود خدا نفهمه از کجا خورده

Mr
بگو سیب
به قلم زهرا ارجمند نیا
پارت ۱۹۳

نفس نصفه و نیمه ای کشیدم و در حالی که شدیدا از اون ماسک لعنتی روی دهنم زجر می کشیدم ، چشمامو بستم.
می خواستم نیرومو جمع کنم تا بتونم دست و پام و حرکت بدم.همه ی بدنم کرخت شده بود و انگار که بی حسی موضعی بهشون تزریق شده بود.وضعیفت اسفناکی داشتم .نمی دونم چقدر در اون حال موندم که پدر جون برگشت و با صدا زدن اسمم چشمامو وادار به باز کردن کرد.نگاهی به چهره ی نگرانش انداختم و زبونم و به سختی تکون دادم: من..خو..بم..نگ..ران..نبا..شین.
این شکسته و با لکنت حرف زدن تمام اعصابم و به بازی گرفت ، پدر جون سعی کرد لبخندی بزنه ،دستش روی سرم نشست: خداروشکر دخترم ، یکم بگذره این حالتم خوب می شه.
سری تکون دادم.می دونستم ، قبلا هم به این وضع دچار شده بودم.چیز تازه ای برام نبود.فقط توی سمت چپ سینم ، احتمالا جایی که بطن های قلبم می تپید به شدت یک حفره ی توخالی حس می کردم.حفره ای که عین یک سیاهچاله تمام حس هامو داشت درون خودش می کشید.از این حفره هراس داشتم ، از این حفره ای که انگار قضاوت های نادرست اون زن و قبل ترش آدم های دیگه ی زندگیم باعثش شده بودند.دلم بودن پوریا رو می خواست ، مردی که به صرف حضورش من آروم می شدم.بعد معاینه ی مجدد پزشک و دستور ترخیصم به کمک پدرجون روی پاهای بی حسم ایستادم و با اون کپسول اکسیژنی که توی یک کوله مشکی پشتم قرار گرفته بود و ماسکش روی صورتم و پوشونده بود از بیمارستان خارج شدیم.مطمئن بودم اگه پدرجون بازوم و نگرفته بود پخش زمین می شدم..
با جاگیریم توی ماشین خودشم سریع نشست و حرکت کرد.به محض خروج از محوطه ی بیمارستان نیم نگاهی به چهره ی دمغ و بی غروغ من انداخت و زمزمه کرد: خوبی دخترم؟
فقط سری تکون دادم ، دوست نداشتم با اون لکنت حرف بزنم.لبخند مهربانانه ای روی لب هاش نشست: سال ها از دوره ی جوونیم گذشته و به یه اصلی توی زندگیم ایمان آوردم که این دنیا دست انداز زیاد داره ، گاهی لازمه توی این دست انداز ها بیفتی تا قدر داشته هاتو بیش تر بدونی.
نگاهش کردم ، به مردی که حتی موهای جوگندمیش هم جذابیتش و پنهون نکرده بود.به عنوان یک مرد پنجاه و هشت ساله زیادی سرحال بود.منظور حرفش و تا حدودی فهمیده بودم.نگاه خیرمو که دید ادامه داد: از بعضی حرف ها باید عین یک رهگذر گذشت ، این و یاد بگیر دخترم که قراره حرفی برات مهم باشه باید اول ببینی اون حرف از دهن چه کسی دراومده ، باید ببینی سرتاپای شعور اون آدم در حدی هست که بشه به حرفش بها داد یا نه؟! دخترم..درختی نباش که با نسیم بهار خم بشی ، درختی باش که حتی طوفان زمستون هم نتونه ذره ای درونت تزلزل ایجاد کنه.
درک حرفای این مرد هم سخت بود و هم نبود.من منظورش و می فهمیدم ، تا حدودی درک هم می کردم اما به نظرم عملی کردنش توی زندگی به حدی سخت بود که اون درک و فهمم و زیر سوال می برد.ماسک و برای چندلحظه از جلوی دهنم برداشتم و این بار با لکنت کم تری جواب دادم: سخته..که..انجامش..داد.
مجددا ماسک و روی صورتم قرار دادم و نگاه پدرجون رنگ مهر بیش تری گرفت ،ماشین وارد تونل بزرگراه شد و تاریکی تونل و چراغای روشن ماشینا به استقبالمون اومد.طفلی پوریا ، وقتی فکر می کردم تا این موقع شب چی کشیده دلم براش شور می افتاد‌.دوباره صدای پدرجون حواسم و معطوف خودش کرد: سخته باباجون اما به نظرم دختر قوی ای مثل تو از پسش برمیاد ، سعی کن مسیر زندگیتو جوری بسازی که مقابل این حرف ها فقط یک لبخند فاتحانه بزنی.همین و بس.

ادامـه دارد

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئوفروش ویلا و اجاره ویلاسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلافروش ویلا